تبلیغات
**مقالات روانشناسی** - من نمی توانم حامله شوم، این باعث جدایی ما شده است

سه شنبه 7 دی 1389  12:04 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 8 دی 1389 11:40 ب.ظ
نوع مطلب: مقالات روانشناسی ،

من نمی توانم حامله شوم، این باعث جدایی ما شده است.سمیه هنوز فکر می کند که باید برای گزینه های دیگر تلاش کند اماحامد نمی خواهد بیشتر از این در مورد این موضوع بحث کند. آیا این ازدواج می تواند پایدار باشد؟

● صحبت های زن

من هرگز در خواب هم نمی دیدم که در حامله شدن مشکل داشته باشم. این جمله را سمیه ۳۸ ساله ، کسی که دارای اعتبار مالی زیادی بود و ۴ سال قبل ازدواج کرد ، گفت. من وحامدبعد از سه سال تلاش بی نتیجه برای حامله شدن ، اول به صورت طبیعی و سپس به به کمک تکنولوژی تقویت قوای جنسی ، خسته شده ایم. ما یک داستان غمگین داریم. ما زمانی که معالجه را شروع کردیم بسیار خوش بین بودیم. اما حالا که با شکست مواجه شدیم ، کاملا ویران شده ایم. اخیرا یک آزمایش خون نشان داد که تخمک های من سالم نیستند، بنابراین آخرین گزینه ای که برای ما باقی می ماند لقاح آزمایشگاهی (IVF) که در آن تخمک یک اهدا کننده با اسپرم حامد لقاح پیدا می کند و یا فرزند خواندگی. من از هر دوی آن ها خوشحال بودم اما حامد نمی خواهد درباره ی آن ها صحبت کند. هر زمان که من این موضوع را باز می کنم او حرف مرا قطع می کند و می گوید تو نق می زنی. ما از یک دیگر عصبانی هستیم و رابطه زناشویمان را متوقف کرده ایم.

من حامدرا زمانی که ۲۹ ساله بودم دیدم. ۶ سال قبل زمانی که من برای ملاقات دوستم به محل کار او رفته بودم حامدقد بلند و لاغر با مو های قهوه ای پرپشت در وسط اتاق بود. من به دوستانم گفتم که او دل من را ربوده. زمانی که او برای اولین با به من نزدیک شد من بسیار هیجان زده بودم. هر دوی ما موسیقی را دوست داریم و به خاطر همین حامد من را به شنیدن یک گروه موسیقی دعوت کرد.

حامدنمی توانست برای دوباره دیدن من صبر کند. داستان عاشقانه ای با ملاقات های آخر هفته ی ما شروع شد.حامدآدمی محتاط و مهربان است. اما او در این سال آخر عشقش را از من بریده.

ما زندگی مان را با هم در آپارتمان کوچک من شروع کردیم. او شغلش را به خاطر تغییر مکان زندگی از دست داد و شرایط برای او سخت شد.

حامد نمی توانست یک شغل پیدا کند برای همین پدرم از او خواست تا در اداره کردن رستورانش به پدر کمک کند. او با چک هایی که از دستمزد خود به دست آورده بود یک آپارتمان بزرگ تر گرفت و ما به آن جا نقل مکان کردیم. ما از کوه نوردی لذت می بردیم و عاشق رفتن به رستوران ها هستیم.

بعد از یک سال ما با بد شانسی مواجه شدیم.من با دکتر متخصص زنانم مشورت کردم، او داروی باروری تجویز کرد. تا شانس لقاح در رهم بالا برود. ما این درمان را دوبار انجام دادیم، اما هردوی آن ها شکست خورد. در این جا بود که من متوجه شدم تخمک های من نا سالم تولید می شود. گام بعدی IVF بود که شامل دارو های تقویت کننده باروری بود که خرج آن ها زیاد بود. بیمه ی بهداشتی من این درمان را تحت پوشش نداشت اما والدینم هزینه ی آن را پرداخت کردند.

دکتر به من گفت که از ورزش و روابط جنسی خود داری کنم تا زمانی که او بگوید و دارو ها بدنم را برای IVF آماده کند. البته برانگیختگی های جنسی درمن وجود داشت اما من نمی خواست تا با این کار بارداریم از بین برود. زندگی بی بچه اشک من را در می آورد. من انتظار داشتم حامد من را دل داری دهد و از نا امیدی من بکاهد.

این روش دو هفته طول کشید و آزمایش های بارداری بی پایان بودند. زمانی که جواب تست من مثبت بود ما از خوشحالی گریه می کردیم و حامد گفت بالاخره کابوس ما به پایان رسید. بعد از ۹ هفته من شکست خوردم و ضربه به سختی به زندگی ما وارد شد.

من می خواستم برای دوباره شروع کردن تلاش کنم، اما من باید چندین ماه صبر می کردم تا بدنم به حالت عادی بازگردد. من خیلی نگران شده بودم. من برای دومین و سومین بار تلاش کردم اما باز هم با شکست مواجه شد. چون سطح هورمون های من بالا بود اما تخمک هایم به اندازه ی کافی برای جنین سالم، بزرگ و مناسب نبود. و در این زمان دکتر به من گفت که به اهداء تخمک نیاز دارید.

در تمام این سه سال من امتحانات سختی را پشت سر گذاشتم و همیشه غمگین بودم. من داشتم مثل یک آدم منزوی می شدم چون نمی خواستم به حرف های دوستانی که به راحتی حامله شدند گوش کنم ، که می گفتند بهتر است یک بچه را به فرندی قبول کنی. من می خواستم شکمم بزرگ شود، لگد زدن های بچه را حس کنم و می خواستم زایمان اتفاق بیفتد. معمولا مادرم از من حمایت می کرد او درباره ی زنانی که به IVF رفتند و به طور طبیعی حامله شدند حرف های امید بخش می زد.

اوضاع پیچیده بود ،حامداز این که برای پدرم کار می کرد ناراحت بود. او به تلخی از شیوه ی مدیریت پدرم شکایت می کرد. او به پیدا کردن یک شغل جدید تمایل داشت. اما نمی توانست آن را رها کند چون والدین من در پرداخت هزینه های IVF به ما کمک زیادی می کردند.

با همه این ها من هنوز هم بچه می خواهم و به روش اهداء تخمک راضی هستم و اگر نشد فرزند خواندگی. اماحامدبا لحن خود من را دور می کند، و من بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنم. اخیرا او تا دیر وقت با دوستانش بیرون می ماند . او با این کار تلاش می کند مرا تحت فشار قرار دهد تا صمیمی که او می خواهد را بگیریم. او به من گفته اگر نمی توانم با او خوشحال باشم او مرا ترک می کند و از این حرف های نیش دار در روز های مختلف به من زیاد می زند.

من تحت فشارم. من زندگی بدون حامد را نمی توانم تصور کنم و همچنین بیشتر از این زندگی بدون بچه را نمی توانم تحمل کنم.

● صحبت های مرد

من زمانی که به سمیه گفتم او را باید ترک کنم مقصود واقعی من این نبود. این جمله راحامد۳۵ ساله ، با صدایی پشیمان گفت. من هنوز هم سمیه را دوست دارم. من در بیرون می ماندم چون نمی خواستم درباره ی موضوع نازایی دوباره صحبت کنم. این تنها موضوعی است که همسرم می خواهد درباره ی آن بحث کند. و حتی فکر کرن دربارهی آن قلبم را می شکند.

پدر بودن برای من همیشه یک آرزوی بزرگ بوده، و من احساس می کنم زندگیم بدون بچه بی ارزش است. اما مو شکافی مشکلمان احساس من را بهتر نمی کند. در حقیقت من از اهداء تخمک یا فرزند خواندگی احساس مطمئن ندارم. من فقط می دانم که باید درباره ی باید در مورد گزینه ها تحقیق بیشتری انجام دهیم.

موضوع ایجاد بچه بر زندگی ما را چیره شده. رفتن به IVF زندگی ما را نا منظم کرده. ما نمی توانیم بیرون برویم یا در آخر هفته با هم به پیاده روی برویم. تفریحات ما زمانی که سمیه به IVF می رود برای او خطرناکاست. حتی روابط زناشویی زندگی ما هم تحت کنترل است. به زودی ما دوباره برای حامله شدن تلاش می کنیم و روابط زناشویی ما دوباره دوچار تغییر می شود تا سمیه تخمگذاری کند. ما در مدت معالجه به دستور پزشک به هم نزدیکی نمی کنیم. و این ما را آشفته می کند.

من در یک خانواده ی کاگری در یک شهر کوچک پرورش یافتم. من عاشق استشمام بوی علف تازه بریده، غیر رنگ ها در پاییز و دیدن ستاره هایی که در شب هایی که آسمان صاف هستند و چشمک می زنند، هستم. اما از زمانی که زندگی را در شهر بزرگ شروع کردم احساس می کنم که چیزی را از دست دارم. چون من پول کافی برای رفتن به دانشگاه نداشتم من در زمین های بازی و باشگاه های ورزشی کار و مدیریت می کردم.

سمیه نه تنها زنی زیبا بود، او با حرارت، حادثه جو و درستکار بود. من زمنی که او را ملاقات کردم بر انگیخته شدم، برای من جالب بود که با یک نفر علاقه های مشترک داشته باشم، اما در بعضی چیز ها ما با هم مخالف بودیم، او گزینه هایش فاع می کرد.

متاسفانه من در سازگاری با اقلیم زمانی که از شهر خود نقل مکان کردم مشکلات زیادی داشتم. من از ترافیک ، صدا و ازدحام جمعیت متنفرم. و از همه بد تر کار کردن برای پدرزنم است، که مدیری بد خلق است و هرگز پیشنهاد ها را نمی پذیرد. من دوست دارم زمان به عقب برگردد. من احساس می کنم به خطر هزینه های درمان نازایی زنم در این کار گیر افتادم. اگر ما موضوع تخمک ها را پیگیری کنیم او می خواهد مثل دیوانه ها چندین بار با دکتر های جدید حرف بزند. به خاطر همین من شک دارم.

من درباره ی تا دیر وقت بیرون ماندن مقصرم. من به این کارم افتخار نمی کنم. اما این کار ار برای این که ذهنم از این موضوع راحت شود انجام می دهم.من متاسف هستم وسعی می کنم که زمانی که سمیه در مورد گزینه های دیگر بحث می کنم غیر حساس باشم. من می دانم که تا ابد نمی توانم از تصمیم گرفتن دوری کنم. و من دوست ندارم تحت فشار قرار دهم. شاید مشاور بتواند در ازدواج ما را به حالت قبل برگرداند.

● صحبت های مشاور

نازایی در حال حاضر بحران زندگی بسیاری است و تنش های زیادی در ازدواج ها به وجود می آورد. این جمله را مشاور گفت. در بهترین وضعیت آن زن و شوهر را سخت می سازد چون این مساله یک تجربه آسیب زا است. خیلی ها نیز مشکلی شبیه حامدو سمیه دارند.

نازایی مشکلات طاقت فرسایی را ایجاد می کند. و مرد یا زن یا هر دو را غمگین می کند. روابط زناشویی یک زن و شوهر را تحت تاثیر قرار می دهد. و در زمان آمیزش فشار هایی وجود داردو این کار بدون عشق ورزی انجام می شود. زن وشوهر در اثر اظهار نظر های بی جا و سوالات فضولانه ی دوستان و خانواده آسیب های زیادی می بینند.

سمیه وحامد همه ی این ها را تجربه کرده اند. علاوه بر این، رابطه شان به وسیله ی کار حامد پیش پدر سمیه و زندگی در شهر به تیره گی بیشتری می کشید. آن ها هنوز به یکدیگر عمیقا عشق می ورزند به من خاطر من به برگرداندن ازدواج آن ها امیدوارم. من برای کمک به آن ها ۳ هف را ایجاد کردم که به واسطه ی آن ها تصمیم گرفتن برای موضوع نازایی کمک می کند.

اول آن ها نیاز دارند تا بفهمند که چگونه با هم کنار بیایند. سکوت حامدبه معنی مهم نبودن احساسات سمیه نیست، و اضطراب سمیه به معنی دیوانه کردن حامدنیست، او همیشه شک داشت که بتواند یک مادر باشد.حامدباید بیشتر صبر و شکیبایی می کردو سمیه هم بایداضطراب خود را متوقف می کرد. سمیه از صحبت کردن با مادرش احساس ناراحتی می کند و من او را تشویق می کردم . و بخاطر بیرون رفتن هایحامدکمتر به او اعتماد می کند. او می خواهدحامدبیشتر در خانه بماند

اهداء تخمک زمان بر و پر دغدغه است به همین خاطر آن ها نمی توانند بیشتر از ین موضوع رابه تاخیر بیندازند. معالجه ی آنها بستگی به کسی که تخمک اهداء می کند دارد و من آن ها را به منتظر بودن تشویق می کردم. آن ها به وسیله ی آنچه شنیدند تصمیم گرفتند که به رویایتان برای والدین بودن بیشتر امید وار شوند. باری در یک جلسه گفت که باید به ژنتیک ها توجه کرد. سمیه می گفته من با این که ژنتیک بچه مثل حامدباشد موافقم اما من می خواهم مادر باشم.

من به حامدو سمیه پیشنهاد کردم که باید بعد از این سه سال باید زندگیتان را اصلاح کنند. آن ها باید ۶ ماه صبر می کردند تا اهداء کننده تخمک پیدا شودحامدباید از جاهای زیبایی که وجود دارد و شبیه به شهر خودشان است را دیدن کند تا احساس بهتری پیدا کند. ضمنا من به او گفتم تا شکایت کردن خود را درباره ی کار به همسرش متوقف کند.مشکلات زن و شوهر ها به واسطه ی نازایی بالا می گیرد.سمیه وحامد خندیدن و غذا خوردن در بیرون باهم و ورزش کردن با هم و خیلی چیز های دیگر را فراموش کردند.

بیشتر زوج هایی که به دنبال اهدا کننده ی تخمک می گردند برای انتخاب باید شرایطی را مثل دین و مسائل علمی را در نظر بگیرند. اما کاروین وحامد تنها می خواهند که آن زن سالم باشد. کیلنیک باروری تلاش می کند تا هدا کننده ی تخمک از نظر فیزیکی به بیمار های خود شباهت داشته باشد. برای مثال شخص اهدا کننده باید مو های قهوه ای مثل حام دو چشمان فندوقی مثل سمیه داشته باشد. خوشبختانه یک اهدا کننده ی تخمک مناسب پیدا شد و با انجام مراحل پزشکی سمیه حامله شد و سارا به دنیا آمد و حالا ۱۹ ماهه است. سمیه در نظر دارد تا زمانی که سارا بزرگ شد چگونگی لقاح او را به او بگوید.

حامد هنوز برای پدر سمیه کار می کند، اما وضعیت او بهبود یافته است. و چون او پدر شده خوش حال است و کمتر دل خور می شود حالا برای جابجایی و پیدا کردن یک شغل زمان مناسب تری است.

در حال حاضر سمیه وحامدبه خوبی روابط زناشویی دارند، آن ها زمان را با یکدیگر سپری می کنند. وظایف والدینی هر دوی آن ها را به شادی آورده. این موضوع را سمیه در آخرین تلفن گفت.

حامد می گفت من فکر می کردم که هرگز نتوانم این حرف را بزنم اما سمیه یک مادر خارق العاده است و من عاشق زندگی خود هستم.

   


نظرات()   

**مقالات روانشناسی**

****زندگی سالم****